دیشب وقت خواب درد به سراغم اومد. خواب رو از چشمام گرفت و تا دم دمای سحر تنهام نگذاشت. روی تخت چماله شده بودم توی خودم و قیافهم در هم رفته بود. بیصدا اشکهام میریخت. نمیتونستم درست نفس بکشم. چهارزا
بعد از حدود ۴۰ ساعت، به خانه رسیده و نرسیده، لباسها را کنده و نکنده پناه بردم به حمام. و ما ادراک دوش آب گرم؟ های های اشک ریختم. سرم را بین دستانم گرفته بودم. انگار که هر آن احتمال انفجارش باشد. دسته